X
تبلیغات
تنهاتر از ماه

تنهاتر از ماه
دلنوشته هاي من 
هیچی واسه گفتن ندارم...سال۹۲ هیچ سال خوبی برای من نبود...نمیگم بد بود...اما خوبم نبود...اتفاق خاصی تو

 زندگیم نیفتاد...بازم نتونستم تو سالی که گذشت به چیزایی که دوس دارم آرزوشو دارم برسم...

از اومدن سال جدید خوشحال نیستم...همش میگم کاش عید زود تموم شه ...شمام اینطورین؟؟

فکر نکنم...فقط من اینطورم...گاهی وقتا فکر میکنم افسردگی گرفتم که حتی واسه عیدم شوق و ذوقی تو وجودم

 نیس...نمیدونم سال جدید قراره برام چطور باشه...اما ته دلم آرزومه رویاهام دیگه فقط یه رویا نباشه...واقعی

باشه...دلم میخواد تو سال جدید حداقل یه دلخوشی واسه زنده بودنم پیدا کنم...دعا کنم همه جوونا خوشبخت

بشن منم یکی از اونا...البته قبل همه اینا میخوام همه خانوادم مخصوصا مامان و بابام همیشه سلامت باشن این

 بزرگترین خواستمه...............

خداکنه بهم فشار نیاد تو سال جدید...با تحمل کردن بعضیهااااااااااااا(عروس افاده ای خانواده)

تو این لحظه هیچی از خدا نمیخواااااااااااممممممممممم جز رهایی از این خونه از تاریخ ۲۷ اسفند ۹۲ تاااااااا ۱۶

فروردین ۹۳........خیلی دلم مسافرت میخواد......حال و حوصله هیچ کس رو ندارم....خیلی دلم میخواد برم...

آزاد و رها شم...اما نمیشه...همیشه تو بندم...همیشه مجبور به انجام یه کاراییم که دوس ندارم....دلم

نمیخوادشون......... دیگه خسته شدم......برام دعا کنید...

 

                                  پیشاپیش سال نو مبارک

[ شنبه بیست و چهارم اسفند 1392 ] [ 21:7 ] [ دختر بهار ]
توکی هستی خجالت بکش بی شخصیت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خودتو معرفی کن ببینم کی هستی تو عقده ایی

------------------------------------------------------------

حالا

اسم نداری؟

یا جرئت نداری بگی که کی هستی؟

چرا اذیت میکنی؟

[ پنجشنبه دوازدهم دی 1392 ] [ 23:58 ] [ دختر بهار ]
دوشنبه...۴ آذر...باهم اولین بار بعد ۲ ماه حرف زدیم...

سه شنبه...شب ۵ آذر ....بهم برگشتیم...

وامروز چهارشنبه ۶ آذر ما بازم باهمیم...هر دو خوشحالیم....اما پر از ترس...

[ چهارشنبه ششم آذر 1392 ] [ 22:59 ] [ دختر بهار ]

سلام...

میدونم خیلی وقته نبودم شاید خیلی ازخواننده های وبلاگمو از دست دادم....اما من مینویسم چون دلم میخواد

بدونید الان درچه حالیم بخاطر ابراز نگرانیه بعضی دوستان...

دیگه با اون آدم نیستم...از۵بهمن پارسال رابطمون کاملا بهم خورد...همه چی عوض شد....من اینکارو کردم چون

 واقعا درعذاب بودم همه چیو تموم کردم...تو این مدت اون خیلی سعی کرد منو ازتصمیمی که گرفتم منصرف

کنه...التماس کرد...تهدید کرد اما من کوتاه نیومدم....خیلی سراین قضه باهام صحبت کرد اما من فقط گفتم نه...

چون خااطرات بدی که ازش دارم یلحظم رهام نمیکنه....ازبهمن ماه پارسال تاالان شده یه وقتایی یه ماه ۲ ماه

اصلا خبری ازهم نگرفتیم...البته همش اونه که اس میداد دیگه...اما یهو بعد دوماه میدیدم باز پیداش شد و اس

داده...اما رابطه تموم شده ما دیگه هیچوقت دوباره شروع نمیشه...این تابستون خیلی گیرداده بود تا منو

ببینه...همش التماسم میکرد برگردم...یابه خانوادم قضیه رو بگم تا اون بیاد خواستگاری...از طریفم باید میرفت

سرباز...چون هنوز قصد ازدواج ندارم و اونم فرد دلخواهم نیس اصلا زیربار خواستگاری نرفتم...هرچند که همه اون

حرفاش باد هواست میدونم...تو این مدت که باهم بودیم زیاد ازاین حرفا زده...اواخر تابستون امسال

همش میگفت مییخوام برم سربازی بیا ببینمت کدورتا برطرف بشه منم به هیچ وجه قبول نکردم...یعنی الان از یه

 سالم بیشتره که ندیدمش...

بعد اوایل مهر یشب اس داد...منم یطوری خواستم ازسرم باز کنم...ازاونشب به بعد دیگه ساکت شد...نه اس نه

زنگ...فکرکنم رفته سربازی...چندروز پیش یه شماره غریبه بهم اس داد... خواهرزادش بود...

شماره منو تو گوشیش دیده بود...ام گوشیشو داده خواهرزادش نگه داره...

البته راست و دروغشو نمیدونم...هرچی ازش پرسیدم خودش کجاس جواب سربالا داد...

آخرشم گفت دیگه هیچوقت منتظرش نباش و فراموشش کن...منم دیگه ازاون به بعد هیچ اسی به گوشیش

 ندادم...

یادم رفت بگم چون منو اون شباخیلی باهم حرف میزدیم بعضی شبا دلم واقعا برا اون لحظه ها تنگ میشه...واسه

 همین چندروز قبل اینکه خواهرزادش اس بده من به گوشیه .ام. اس داده بودم و زنگیده بودم چون محال بود 

 شماره منو ببینه و جواب نده...بعد وقتی خواهرزادش اونروز اس داد فهمیدم که گوشی دست خواهرزادش بوده

و بهم گفت رمز گوشیشو بده منم که نمبدونستم امیدوارم گیر نیاره چون اسای من تو اون گوشی

هست...البته خانواده اون ازرابطه ما خبرداشتن...

اون چه خوب بود چه بد ولی گاهی وقتا دلم واقعا براش تنگ میشه...شاید سرزنشم کنید اما اون واقعا یه همدم

 برای من بود که من ازهر غم و غصه ای فقط به اون ژناه میبردم...اما الان دیگه هیچکسو ندارم....ازبهمن اونسال

 تاحالا باهیچکس نیستم...تنهای تنهام... خیلی بهم سخت میگذره اما دارم تحمل میکنم چون همه اعتمادم رو به

پسرا ازدست دادم...میترسم بازم بلاهایی که سرم اومد تکرار بشه...

امیدوارم بتونم اونو کامل فراموش کنم و تو زندگیه آیندم تاثیر بدی نزاره...من نفرینش نمیکنم آرزو دارم خوشبخت

 شه  و بتونه منو کاملا فراموش کنه....

 

 

 

[ دوشنبه سیزدهم آبان 1392 ] [ 18:37 ] [ دختر بهار ]

روزای تنهابودنم همچنان داره میگذره...امروز باز رفتم دنبال کار....آموزش پرورش دفتر خدماتی به یه آگهیم زنگیدم

اما هیچکدوم نشد...یکی میگه دانشجویی نمیشه بیای..یکی میگه مدرک نداری فعلا نمیشه...خلاصه همش

پاسم میدن اینور اونور...منم آخرش عصبانی شدم به مامانم گفتم نمیخوام اصلا کار کنم...بابام که کاملا مخالفه

 که الان برم سرکار..میگه از درس و دانشگاهت میمونی بشین درستو بخون مدرکتو بگیر همه جا قبولت

میکنن...راستم میگه ولی من آخه تو خونه حوصلم واقعا سر میره...دوس داشتم یه جایی مشغول شم اونم که

نشد...دیشب از ناراحتی یه دل سیر تو تنهاییه خودم اشک ریختم...انقدر گریه کردم که آخرش چشام دیگه باز

نمیشد نفهمیدم کی خوابم برده...یه لحظه دلم خیلی برای گذشته ها تنگ شد...درسته که گذشته هامم

قشنگ نبود اما از حال الانم خیلی بهتر بود....حداقل اینهمه احساس افسردگی و پوچی نمیکردم...

ام... قبلش بهم اس داده بود دیشب...گفت بازم به رابطم باهاش فکر کنم...دیشب وقتی گریه میکردم بهش اس

 دادم گفتم دیگه دنبالم نیا...یهو کلی دلم براش تنگ شد...احساس کردم اگه اون چشمای گریون منو میدید از

 عمق چشمام میتونست دردمو بفهمه...میتونست غم تو چشمامو بفهمه...میتونست درکم کنه....اشکامو پاک

 کنه و نزاره گریه کنم...اما نبود...الان که دارم آپ میکنم بازم بهم اس داده...

+++نوشته:(...جان؟ديشب چيكارم داشتي؟فكر نميكردم اس بدي...يادش بخير باهر تك هر ساعت شب از خواب

ميپريدم اما حالا....)

آره راست ميگه... دو سالو نيم هرشب با خيال همديگه چشمامونو رو هم گذاشتيم..گاهي قهر بوديم گاهيم ديونه

 هم....اما الان ديگه همه چي فرق كرده...ديگه نيمتونم بهش اعتماد كنم...نميدونم سرنوشتم چيه...امروز قضيه

اون خواستگاررو به خواهرم گفتم...يه حرفي زد كه احساس پشيموني كنم كه چرا ردش كردم...قسمت اين بوده

 خب ولي اگه بازم الان ميومدن من بازم نميخواستم ازدواج كنم....ميگفتم زوده...قسمت من چيز ديگست...

امروز باخواهرجونمو خواهرزادم رفتيم استخرررررررررررر.....انقد بهم چسبيد كه نگووووووووو...كل ذوقي شده بودم تو

 آب...اصلا روحيم كلي باز شده بود...(قاصدك جون!)يه ساعتو نيم انقدر تو آب ورجه وورجه كردم ولي اصلا

احساس خستگي نميكردم...حالا خواهرم هي گير داده بود بهار بسه بيا بريم بيرون اما من مگه گوش

ميكردم...همش ميگفتم يه ربع ديگم بمونيم...خلاصه كلي شنا كردم حال كردم نزديك ۴منو بزور از آب كشيدن

بيرون!يكم روحيم بهتر بود امروز بعد استخر...بعدم با خواهريم اومديم تو راه هله هوله خورديم يكم بعد اومديم

خونه ما...مامانمم تحريك كردم قراره از هفته بعد بياد...خواهريم يكم نشست بعد شوشوش اومد دنبالشو رفتن...

منو مامانمم يكم افتاديم به جون خونه بخاطر ورود عروس چسان فيسانمون اه اه...انقدر گير داد مامانم كه منم

پاشدم ديگه تميزكاريم گرفته بود همه جارو ششته كردم و برق انداختم...بعدم باهم رفتيم بيرون يكم پياده روي

كرديم...يكم واسه جهازيم وسايل نگا كرديم ساع ۸ برگشيتم خونه شام خورديم الانم كه من پريدم پاي كامي....

انقدر خوابم مياد كه نگووووووو چشمام داره ميسوزه ديگه ولي يهو حس نوشتنم گرفت گفت يه چند خطي بنويسم

 كه اينهمه شد!دووستاي خوبم برام دعا كنيد كه يه كار خوب همين روزا گيرم بياد...خب اينم از آپ امروزم ببخشيد

 كه يكم طولاني شد تا آپ بعدي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوس و بــــــــــــــــــــــــــــــــاي.

+++ بعد باي نوشت...اوه يه اس از ام.. همين الان اومد چقدررم نوشته برم بخونمش ببينم چيه!!!

 

 

 

[ پنجشنبه سی ام خرداد 1392 ] [ 22:43 ] [ دختر بهار ]

نمینوشتم چون خیلی وقته اتفاق جدیدی تو زندگیم نیافتاده...دیگه دل نوشتن ندارم...روزام تکراریه...هرصبح که از خواب پامیشم دنبال یه مشغولیتم تا شب...اما هیچی نیست..هیچی پیدا نمیکنم..همش تنهایی..بی حوصلگی...دلم تفریح میخواد... دلم مسافرت میخواد...دلم خوشی میخواد دلم دلخوشی میخواد...دلخوشی...دلم  میخواد از این تنهایی دربیام..اما نه یواشکی...دلم میخواد عاشق شم... دلم میخواد صبح با دلخوشیه وجود یه نفر از خواب بیدار شمو شب بخاطر همون دلخوشی چشمامو روهم بزارم...اما هیچکس نیس...یعنی خودم نخواستم...اگه بعد عید اون خواستگار قبول میکردم الان شاید عاشق بودم...هرچند قسمت این بوده که من احساس کنم هنوز زوده و دوس ندارم آقا بالاسر داشته باشم...اما گاهی وقتا واقعا تنهایی آزارم میده...

ام.. هرشب ساعت ۱۲ ایتنا اس میده اما دیگه جوابشو نمیدم...نمیدونم چرا انقدر سمجه....اون دنبال خوشیه خودششه میدونم...گاهی وقتا منو فقط یادش میفته...

از وقتی امتحانام تموم شده...در به در دنبال کارم...همه جا سر زدم اما چون هنوز دانشجو ام مدرکم دستم نیس هیچ جا نمیزارن کار کنم...تو خونه دق میکنم چون هیچ تفریحیم ندارم...دلم میخواد برم سرکار پول دربیارم برا خودم..ام فعلا که جور نمیشه...میخوام برم باشگاه و استخر اونم هنوز به دلیل اینکه در هفته طلایی به سر میبردم نتونستم برم هنوز!

+الان که بقیه پستمو دارم مینویسم یه خبر جدید شنیدم...یکم پیش مادرم تلفنی با برادرم صحبت کرد...قراره اول تیر بیان اصلا حال و حوصلشونو راستش...مخصوصا اون زن چسان ویسانشو...نمیدونم چرا هر کار میکنم نمیتونم بهش بی تفاوت باشم تا حداقل یکی از عوامل اعصاب خردیم کم بشه چون اصلا ازش خوشم نمیاد...اونم از من خوشش نمیاد کاملا مشخصه..

اون خواستگارم که بعد عید اومدن الان داره نامزد میکنه...با یکی از فامیلای زن برادرم....راستش یخورده شوکه شدم...اگه من قبولش کرده بودم الان بعد ماه رمضون جشن نامزدیه خودم بود...اماخب قسمته دیگه..اون موقعو که اومدن دوست بابام یه چیزایی در موردشون گفت که خب رو نظر مام تاحدودی تاثیر گذاشت...من از اول گفتم نه اما خانوادم تحقیقم کردن ازشون...درکل خانواده بدی نبودن...برادرم هنوز نمیدونه اونا خواستگاری من اومدن قبلا..

قسمتو واقعا...امیدوارم که خوشبخت بشن...

خلاصه داشتم از این روزای تکراریم مینوشتم...این شبا عادت کردم به اینکه یه اس و زنگ از طرف ام.. زده بشه...

امشبم اس داده...منم مثل همیشه ضایعشم کردم..البته جوابشو نمیدم اما امشب بدجور فک کنم با اسم حالش

 گرفته شد که دیگه صداش درنیومد...

خیلی خستم از این وضعیت زندگیم...خیلی روزام یکنواخته...برام دعا کنید یه کاری پیدا کنم وگرنه این تابستون

 دیوونه میشم...خب دیگه بسه حرفای تکراریم...فکر کنم وبلاگمم از اینکه هر دفعه حرفای ناامید کننده و تکراری رو صفحاتش حک میکنم خسته شده...اما دیگه چاره چیه اینا حرفای دل منه.....................

 

 

[ سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1392 ] [ 18:25 ] [ دختر بهار ]
[ جمعه بیست و چهارم خرداد 1392 ] [ 20:19 ] [ دختر بهار ]
سلام به همگی...

ازتون ممنونم با اینکه چند روزی نبودم اما بازم منو تنها نزاشتید و به وبلاگم اومدین

بالاخره امروز بعد از چندین روز سختی و عذاااااب امتحانامو دادم تموم شد...نمره هامم تا اینجا گرفتم همشو

 پاس کردم فقط یدونه مونده امروزی که اونم ایشاله پاسم...

راستش اولش که رسیدم خونه بعد امتحانم خیلی خوشحال بودم که تموم شده اما بعد یهو حالم گرفته شد از

اینکه تابستون حوصلم سر میره...تصمیم گرفتم این تابستون حسابی خودمو مشغول کنم برم شاید باشگاه استخر

 شایدم کار پیدا کنم...برام دعا کنید یه کار خوب پیدا کنم...

ام...باز این روزا بهم اس میده اما من اصلا محالش نمیزارم همش میگم همه چی تموم شده....اما اون خیلی

سمجه!ولی من دیگه محاله روزای گذشته رو باهاش تکرار کنم...

حالا فعلا اینارو داشته باشید بازم میام مینویسم الان خواهرم اینجاست با خواهرزاده جیگر و خوردنیم منم همش با

 اومن بازی میکنم فهلا...

[ یکشنبه نوزدهم خرداد 1392 ] [ 19:42 ] [ دختر بهار ]
فردا عروسیه پسر همسایست از امروز وکوچمون چراغونی کردن...بعد این ام.. دیوانه نه که امروز کلاس داشته چراغارو تو کوچه دیده فکر کرده در خونه ماست و واسه من خبریه(عروسیه منه)دیوانست دیگه بعد به بهونه اون اس داده الانم مخ کله منو خورده که دوباره برگردم پیشش منم که کوتاه نمیام اما شاید واسه اینکه رو امتحاناش تاثیر منفی نزاره زمان امتحانات یکم باهاش بحرفم آخه ترم اخره میترسم بیفته بندازه تقصیر من...البته خودشم اینو ازم خواسته...نمیدونم کار درستیه یا نه...ای کاش خطم خاموش بود...باز گیر افتادم راهنماییم کنیدددددددد

[ چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392 ] [ 23:1 ] [ دختر بهار ]
سلام بچه ها من دیگه یه مدت نمیام امتحانام از ۳۱ اردیبهشت شروع میشه دیگه مشغول درسم برام دعا کنید همه رو با نمره های خوب پاس کنم
[ دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392 ] [ 20:3 ] [ دختر بهار ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

در دادگاه عشق ،قسمم قلبم بود

وکیلم دلم بود وحضار جمعی از عاشقان ودلسوختگان

قاضی نامم را بلند خواند

وگناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد

وسپس

محکوم شدم به تنهایی ومرگ ...

کنار چوبه ی دار گفتند: آخرین خواسته ام را بگویم ومن گفتم :

به تو بگویند ...

...دوستت دارم ...

امکانات وب

كد ماوس