دلنوشته های من
سلوم بچه ها...اومدم زودی بنویسمو برم...دیروزم باز رفتیم خرید شهرز...رفتیم فروشگاه...منو مامان و بابام...
باز یه سری وسایل برقی خریدم مثل اتو پنکه و همزن کاسه دار که مارک همش انگیلیسه و خیلی هم شیک
هستن...قراره بفرستن برامون ولی هنوز نیومده...بعد انقدر سرگرم وسایل شدیم دیدیم فروشگاه داره میبنده...
بدو دوییدیم بیرون...رفتیم داخل شهر یکم پیاده چرخیدیم بازم لوازم خونه نگا کردیم...بعد اومدنی من یه گلدون از
این سفید سفالیا خریدم که توش رز سرخ آبی داره و خیلی خوشکله دوسش دارم...مامیمم دوتا برا خودش خرید
بعد بدو امدیم سوار ماشین چون هم گرم بود هم سر ظهر همه جا داشت بسته میشد...بعد باز راه افتادیم شهر
خودمون تو را یه سر رفتیم شهرس...دور بنای تاریخی...
دور دور کردیم چون زیاد عجله نداشتیم!بعدم اومدیم سمت خونه خواهرمم برداشتیم رفتیم خونه ما...
دوباره یکم نشستیم استراحت کردیم...باز عصری رفتیم بیرون تا باز برای من وسایل بخریم و رفتیم همون پلوپز چند
کاره رو خریدم با چای ساز و سشوار...آوردیم خونه چکشون کردیم...از بخار پزش یه کوچولو استفاده کردم تا
امتحانش کنم مامانم نمیزاشت اما من درش آوردم و تو بخار پز یه سیب زمینی خرد کردم گذاشتم تایمرشو تنظیم
کرد رو ۴۵ دقیقه خلاصه ۴۵ دقیقه انتظااااااااار کشیدیم بعدش درشو باز کردم دیدم سیب زمینیا پختن درشون
اوردم چقدم خوشمزه بود اونهارو میل نمودیم و دوباره مثل اولش مرتبش کردم گذاشتم تو جعبش...ذوقیم دیگه
دلم میخواست توش ماهی بخارپز کنم که دیگه مامی اجازه نداد گفت وسایلت دست دوم میشه!!!
این پلوپزرو اول طرز کارشو اصلا بلد نبودیم کلی باهاش ور رفتیم منم یکم عصبی شدم اما بالاخره یاد گرفتم....
راستی دو تا کاسه بزرگ سوپ بایه سرویس آبکش استیل هم خریدم بعد با قالب شیرینییییییی....
فرداشم یعنی امروز امتحان داشتم کلاس صبح نرفتم نشستم واسه امتحان خوندم سر امتحان استاد مارو به حال
خودمون رها کرد مام تا میتونستیم تقلب کردیم فک کنم ۲۰ میشم خیلی امتحان خوبی بود!!
بعم باز کلاس و بعد کلاس بدو اومدم خونه خلی گشنم بود دلم ماکارونی میخواست خلاصه دیدم همه چیشم
داریم بجز سس گوجه ودوغ...
بعد 3تايي حاضر شديم رفتيم بيرون بابا سس و دوغم خريد با وسايل سالاد...يكم دور دور كرديم اومديم خونه منم
سريعا مشغول پختن ماكاروني شدم چون داشتم از گشنگي ميمردم....خدايي يه ماكاروني پختم تووووووووپ...
دلتون نخواد ولي خيلي خوشمزه شده بود با سالاد شيرازي كه آبغوره فراوان توش ريختم خيلي بهم چسبيددددد
بابا هم ماكاروونيمو مثل هميشه پسنديد و گفت خيلي خوشمزه بود منم كلي حل كردم و ذوق زده شدم!
اینم از امروز من...
امروز بعد ازظهر بامامانم رفتیم بیرون...اول رفتیم فروشگاه لوازم برقی پلوپز نگا کردیم مارکای مختلف قیمت کردیم
بعد باز رفتیم یه مغازه که آشنا هستن من یه سرویس دربازکن و پوست کن و....یه چیزاییم داره اصلا نمیدونم برا
چی باید استفاده کنم خریدم!!!طرح چوبشو انتخاب کردم بعد مامانم دید از همین طرح چوب سرویس کفگیر ملاقه
هم داره گفت پس یه دستم از اونا بخر ست بشن!![]()
اولش گفتم نه اونو نقره ای میخوام بعد دیدم برا دم دستی خوبه گفتم باشه یه دستم از اونا خریدم بعد همزن نگا
کردم هم مدل استیل داره داشت هم پلاستیکی از نوع کاسه دارش هرچی فکر کردم باز نتونستم هیچکدومو
انتخاب کنم!!!![]()
اصلا میریم تو مغازه نمیتونم انتخاب کنم هی از مامانم میپرسم اونم میگه هرکدومو دوس داری بردار آخرشم باز من
گیر میکنم...خلاصه اونو نخریدم گفتم بریم یه مغازه دیگم نگا کنیم که باز رفتیم اونجام همین مدلارو داشت...
بعد از این پلو پز های چند کاره اونجا داشت که پست قبلی گفتم چشمو گرفته مدلش خیلی شیک بود هم بخارپز
سرخ کن آرام پز کیک پز همه چی داره خلاصه قیمت کردم گفت ۲۲۰هزارتومن...منم همونو پسندیم فروشنده هم
خیلی تعریفش کرد...اما چون منو مامیم پیاده رفته بودیم بیرون گفتیم الان نمیتونیم ببریم که قرار شد فردا صبح با
بابا بریم باماشین اونم ببینه بعد بخرمش...البته با بابا مشورت کردم میگه قیافشو درنظر نگیر باید کاراییش خوب
باشه ولی من که همونو خوشم اومده خوو....رنگش سفیده بخاطر همین قرارشد همزنم سفید بخرم...اتو هم
قیمت کردم مارکشو ولی نمیدونم خوبه یانه از ظاهرشم زیاد خوشم نیومد حالا اونو موندم چیکار کنم....![]()
بعد رفتیم یه مغازه بلوری جات من ۲ دست فنجان پایه دار خریدم که خیای خوشملن و باقندون های پایه داری که
خریدم خیلی بهم میان بعدم ازاونجایی که بنده خیلی ذوقی شدمو حس خوبی داشتم گیردادم به مامانم که الان
ببریمشون خونه...اونام که سنگییییین..خلاصه اونارو خودم برداشتم دوباره اومدیم همون مغازه آشنامون اون
سرویس درباز کن کفگیرم برداشتم بعد اونجام باز یه سرویس ظروف فریز انتخاب کردم ۳تاییه شد۴۸ تومن
فروشنده میگفت یهو ۱۲تومن گرون شده منم چشام گرد شده بود اما مارکش ایتالیاست ارزششو داره اونارم
خریدم باز دیدم ذوقیم دلم نمیاد بزارم اونجا صبح بیام ببرم گفتم پس اینارم الان ببریم!!![]()
اونارو مامان جونم برداشت که خیلیم سنگین بودن بنده خدا مامانم...منم بقیه رو بدو اومدیم سوار تاکسی شدیم
اومدیم خونه باز وسایلمو چک کردم و بازم ذوقی شدم و به لیست خریدهام اینارم اضافه کردم...فردام قراره پلوپز۸
کاره،همزن،شاید اتو بخرممم......
امروز که اون خریدام دستم بود دیگه کسی نبود مارو نبینه!!!همه نگامیکردن ببینن چیه دست من آخه اونام زیادی
بزرگ بود جلب توجه میکردن دیگه تابلو شدم که دایم جهیزیه میخلم واشه خووودم.....
اینم از امروز من که یه خاطره دیگه از روزای مجردیم و ذوق و شوق خرید جهیزیه برای خونه عشقولانم بود
....
بوس برا همتون...![]()
کله خراب بود اما نمیتونم باور کنم بخاطر من بلایی سر خودش اورده باشه....
اونروز طبق معمول باز اصراراشو شروع کرد...واقعا دیگه شورشو درآورده انقدر ازم خواست برگردم که دلم
میخواست گوشیو بکوبم زمین...هرچی میگفتم دیگه نمیخوام میگفت بهار من دوباره میام تو دلت بهار همه چیو
درست میکنم بهار معذرت میخوام بهار میخوام بیام خواستگاریت بساط زندگیم جوره بهار همه چی واسه
خوشبخیمون حاضره برگرد پیشم بهاربرگرد...بهارغلط کردم...بهاررررررررررررر.........
ول کن نبود...دلم براش میسوخت...انقدر نه گفتم خودمم کلافه شدم....یهو ساکت شد...گوشیش
خاموشه...البته جدیدا سراغشو نگرفتم ولی احتمالا خاموشه...
فکر میکنم میخواد من عذاب وجدان بگیرم که اینکارارو میکنه.....
من دیگه نمیتونم باهاش باشم..بعد حرفای زشتی که بهم زده انگار منو خرد کرده...خیلی ازش دلخورم...
دلم نمیخواد همچین پسری همسر آیندم باشه....کسی که تا این حدبهم بی احترامی میکنه لایق دوست داشته
شدن نیست...هرچند که با اینکه اون حرفارو رده بازم دل من براش میسوزه...اما خیلی دلمو شکوند...
امیدوارم این روزا براش سخت نگذره...امیدوارم زودتر عشق جدیدی پیدا کنه و منو فراموش کنه....
هرچقدم منو اذیت کرده اما من دلم میخواد خوشبخت بشه...بگذریم حالا یکم از خودم بنویسم...از روزای خودم...
این روزا سرم با درسام گرمه چیزی به امتحانام نمونده الانم که همش دارن میانترم میگیرن!!!
اصلا حال درس خوندن ندارم خدا این ترم بهم رحم کنه!!
تو این روزا دارم یه حسای جدید تجربه میکنم...بنظرم شیرینه....
با اینکه فعلا درحال رد کردن خواستگارا هستم(خونه بابا بهم خوش میگذره)اما چند روریه شروع کردم دارم واسه
خودم بساط یه زندگیه پاک وشیرینو میخرم...البته همراه مامیه عزیزم..
باهم میریم بیرون وسایل قیمت میکنیم خرید میکنیم...پریروز باهم رفتیم یه مغازه بلوری جات...بعد کلی نگا کردن به
وسایلش من دوتا دیس پیرکس خریدم با ۴تا قندون ظریف پایه دار که خیلی خوکشلن...
این اولین بار بود که برای جهازیه خرید میکردم...خیلی بادقت به همه مدلایی که تو مغازه موجود بود نگا میکردم...
آخرشم اون چند تیکه رو خریدم میخواستم فنجان پایه دارهم بخرم که زیاد خوشم نیومد...بعد با مامیم رفتیم مغازه
وسایل برقی دنبال ۳کاره بودم که وقتی قیمت گرفتیم مخم سوت کشید!۳کاره اصل ژاپن مامانم برا خواهرم اون
موقع ها ۶۰ تومن خریده بود الان شده بود ۷۰۰تومن!!
منم که دیدم خیلی گرونه بهتره یچیز ارزون تر بخرم عوضش چیزای دیگه رو مارکای بهتر بگیرم خلاصه بعد کلی
پرس و جو و مشورت با بابام یه غذاساز(۱۱کاره) سایا خریدم که اونم خیلی تعریفش کردن همه جا بعد یکی از
آشنایا از این مارک داره و از کارشم راضی بود...خلاصه خریدمشو این اولین تیکه تقریبا درشت جهازیه من بود....
وقتی باباجونم بهم گفت مبارکه فک کنم لپام گل انداخت خودمم باورم نمیشه دیگه بزرگ شدم...
دیروزم یه لیست از ظروفی که قبلا خریده بود مامیم و یه سری دکوری جات خوشکل که مامانم بهم داد یه لیست
تهیه کردم که از این به بعد هرچی میخریم به اون لیست اضافه کنم...
با مامین تصمیم گرفتم وسیه بعدی پلوپز چند کاره باشه که مدلش خیلی شیک و باحاله بدجور چشمو گرفته
میخوام برم زودی بخرمش....
امیدوارم همه وسایلمو باخوبی وخوشی وبدون هیچ مشکلی بخرم و به خوشی هم تو خونه عشقولیه خودمو
عشقم(که هنوز وجود خارجی نداره) استفادشون کنم........
امیدوارم زندگیه همه عشقولانه و پر از آرامش باشه....حتی زندگیه تو ام...
اعصابم بهمه بچه ها نميدونم چيكار كنم اتفاقات بدي افتاده.......
ميام ميگم الان اعصاب نوشتن ندارم
سلام وبلاگ من...بازم من اومدم...
اومدم كه دوباره صفحه سپيد دلتو با حرفاي تلخ دلم سياه و تاريك كنم...
سه شنبه كه تو دانشگاه بودم رو صندلي نشسته بودم منتظر استاد...يه برام يه اس اومد...شماره اون بود...
چشمام گرد شد....قلبم تند ميزد...دوس داشتم فقط زل بزنم به شمارش...باورم نميشد بازم اس داده...
اسشو بالاخره باز كردم...كلي نوشته بود...ولي فقط يچيزو ميخواست بدونه...نگران حالم بود...
چند ساعت بعد جوابشو داد خيل سرد گفتم كه خوبم...دوباره سريع اس داد...ميدونستم ديگه ول كن نيست و باز
ميخواد شروع كنه...همينطورم شد...
حالا كه همه چي تموم شده آقا تصميم گرفتن همه چيو با خانواده ها درميون بزاريم و بيان خواستگاري...
منم گفتم كجاي كاري همه چي بين ما تموم شده...اما اون گفت واسه من تموم نشده...تازه همه چيرم واسه
خواهرش تعريف كرده....باز شروع كرد به اصرار...از اين كارش متنفرم...منم همش مخالفت كردم...گفتم حوصله هيچيو
ندارم اصلنم نميخوام ازدواج منم....فقط گفتم نه نه نه...اونم طبق معمول عصباني شد و هرچي از دهنش داومد بهم
گگفت...فخشم داد...يه حرفايي زد كه روم نميشد حتي اسو بخونم...واقعا همه روزاي گذشتمونو به گند كشيد...
يكاري كرد كه من باز مثل سگ احساس پشيموني كنم...از اينكه چرا گذاشتم....فكر اين روزارو ميكردم...اما اون كوتاه
نميومد و همش به كارايي كه دلش ميخواست اصرار ميكرد...حالا هردفعه كه اينطوري عصباني ميشهبرميگرده به من
ميگه ه..ر...ز...ه.....
تف به اين زندگي...
به من ميگه بي غيرت....
ميگه ميگه...
دلمو تيكه تيكه ميكنه....
آخرشم گوشيه لامصبشو روم خاموش ميكنه....
آفتابی بود بعد از تاقم زدم بیرون و بعد صرف صبحانه البته تنها چون مامی و بابا زودتر بیدار شده بودن...خلاصه تنها
جلوی تی وی صبحانه خوردم بعدش فکر کوه زده بود به سرم خیلی دلم هوای کوه کرده بود به مامانم پیشنهاد
دادم اوناهم استقبال کردن!
بعد چند دقیقه دیدیم خواهرم اس داده که داره میاد اینجا منم خوشحال شدم که باهم میریم بعد تا اومدن اون
صبر کردیم...که البته یکمی دیر اومد و منم حوصلم سر رفت و کلا حس کوه رفتن از سرم پرید!نمیدونم چرا بیحال
شدم یهو...فک کردم با دیدن خواهرم حالم خوب شه اما بی فایده بود بی حوصله شده بودم...
به محض اینکه خواهرم رسید آماده شدیم همگی رفتیم کوه که جاتون بسیار خالی بود و هوا بسی خوب و دلچسب!
فکرر نمیکردم انقدر شلوغ باشه اما انگار کل ملت جمعه ریخته بودن تو کوه...بعضیا چندتا خانواده بودن بعضیام
زوجای جوون که خلوت و تنهایی رو ترجیح داده بودن...بعضیام چند تا زوج جون که به نظر میومد دوست خانوادگین!
یعنی من دوس داشتم اینطور باشه!اونارو میدیدم حسودیم میشد...دلم میخواد در آآآآآآآآآآآآآآینده ه ه
که بنده ازدواج کردم دوست خانوادگی داشته باشیم و باهم صمیمی باشیم وباهم این مدلی بریم تفریح!
از یه کوه که کم ارتفاعم بود بالا رفتیم من کلی چای کوهی چیدم...واقعا همه جا خوشکل شده بود بوی علف تازه
بوی گلا کل فضای اونجارو پر کرده بود...صدای آب....آخه این کوهه رود خونه و چشمه هم داره خیلی باصفاست
دلتون بسوزه تازه یه خرگوش خیلی خوشکلم دیدم که قهوه ای بود خیلی ناناس بود اما تا مارو دید گوله در
رفت...
من بیشتر چشم به زمین بود تا یه لاک پشت کوشولوی ملوس گیرم بیاد اما حیف که پیدا نکردم ایندفعه!
لای کوها هر جارو نگا میکردم ماشین و آدم بود بیچاره حیوونا کپ میکنن خب...
خلاصه کلی کوهنوردی کردیم وعکسای بسی زیبا گرفتم وقتی تو راه کوه بودیم بی حوصله بودما اما وقتی رفتم
بالای کوه یکم حالم بهتر شده بود.....ولی همش از اینکه تنها اومدیم دلم میگرفت دلم میخواست ماهم چند تا
خانواده بودیم باهم میومدیم کوه یا حداقل من بودمو عچــــــــــــــقم..........اما حیف...
ساعت ۲بود که دیگه اومدیم خونه ناهارو خوردم نشستم پای نت بهدش مامانم از اون چای کوهیه تازه و خوشبو
دم کرد برام خوردم که خیلی خوشمزه بودددد........بعدش دوباره من گفتم بریم بیرون که باز پاشدیم رفتیم خونه
باغمون که اونجام خیلی باصفا و ناز بود داییمینام همشون باغشون بودن ماشینشونو رویت کردم!
اخه یه باغ با ما فاصله دارن!
بهدم شوشوی خواهریم زنگید گفت از سرکار برگشته دنبال خواهریم مام گوله اومدیم خونه و خواهریم به
شوشوش رسید و باهم رفتن خونشون!
منم یک عصرونه توپ زدم بر بدن(میخوام لاغر کنم دیگه شام نمیخورم شبا!البته چاغ نیستما تعریف از خود نباشه
هیکلم بسیار متناسبه چون قدمم بلنده!اما نمیدونم چرا دلم میخواد لاغرتر بشم!)بعدم رفتم یه دوش گرفتم جزوه
هامو لباس و روپوش آزمایشگاهمو مرتب کردم واسه فردا صبح که دانشگاه دارم دلم برای دوست جونام تنگیده
اخه این هفته که گذشت سرکلاسام نرفتم چونکه مهم نبودن!الانم که باز پای نتم اینجا دارم وراجی میکنم!
زیاد از روزام ننوشتم تو این وب اما امشب دلم خواست بنویسم!ببخشید اگه سرتونو درد آوردم همتونو دوس دارم
فهلا
+++بعدا نوشت:يه تغييراي كوچولو تو وبلاگم دادم نظرتون چيه؟دنبال يه قالب خوبم ولي فعلا چيزي پيدا نكردم شماجايي كه قالباي خوشكل داشته باشه بلدين؟لطفا كمكم كنيد!![]()
روزی که همه غم های دنیارو به جون خریدم....
روزی که وقتی به دنیا اومدم نمیدونستم خیلیا منو نمیخوان...نمیدونستم قراره تنها بمونم...نمیدونستم قراره چقدر
قلبم بشکنه...نمیدونستم قراره آرزوهام رویاهام تو دلم دفن بشه...نمیدونستم قراره یه دختر تودار باشمو و غصه
هامو فقط شبا برای بالشتم بگمو براش اشک بریزم...نمیدونستم قراره چه اتفاقایی بیفته.....
ای کاش همه اینارو میدونستم ای کاش میتونستم جلوی این روزارو بگیرم...اما کار خدا بی حکمت نیس...ناشکری
نمیکنم من الان یه دختر بالغ و سالمم و این از همه چی برام مهتره...هنوز زیر سایه مامان و بابام دارم روزامو چه
خوب و چه بد میگذرونم....مامانمو اندازه تموم دنیا دوس دارم...بابامم...نمیگم دوسش ندارم اما ازش یجورایی
دلخورم....بگذریم...من ناشکری نمیکنم خداجون...تو ۲تا نعمت بزرگ بهم دادی اونم سلامتیو یه مامان بابای
عزیزه....
اما نمیدونم چرا هیچوقت فکر دل این دختر کوچولوی ته تغاری نبودی....همیشه شکسته شدنمو دیدی...صدای
گریه هامو شنیدی...وقتی تو تاریکیه اتاقم گریه کردم هر شب اشک ریختم تو دیدی خداجونم....
اما چرا روی خوش زندگیو بهم نشون ندادی؟
با اینکه ۲۱ سال از اون روز گذشته...اما بازم بعضی وقتا به خودم میگم ای کاش هیچوقت به دنیا نمیومدم...
یه چیزاییو تو دلم قایم کردم که خجالت میکشم برای کسی تعریف کنم...میترسم بهم بخندن...
اما حالا که فقط چند ساعت به روز تولدم مونده میخوام یکیشو بگم...
اونم اینه که تا حالا کسی برای من تولد نگرفته....تا حالا مامان و بابام برای من جشن تولد نگرفتن...اون موقع ها
که خواهر بزرگترم خونه بود گاهی هوامو داشت و برام کیک درست میکرد...چقد ذوق میکردم که حداقل یکی بهم
توجه میکنه....اما تاحالا جشنی برام گرفته نشد...تو آلبومای خونمون هیچ عکسی از تولدی که برای من باشه
نیست...همش عکسای تولد برادرمه...همیشه فقط برای اون تولد میگرفتن...حتی الانم که اون یه پسر ۲۶
سالست بازم مامانم روز تولدش براش یه جشن تولد کوچیک میگیره...براش کیک میخره هدیه میگیره...
منم هدیه جشن تولد گرفتم اما نه به اندازه برادرم...از همون اول لوسش کردن...یادمه یه سال روز تولد برادرم هوا
خیلی خیلی سرد بود یعنی وحشتناک یخ بندون بود...مطمئنم اگه روز عادی بود عمران مامان و بابام از خونه بیرون
میرفتن...اما چونکه اونروز تولد برادر لوسم بود همه رفتن بیرون و براش کیک تولد و دسته گل و هدیه خریدن...
من این چیزارو میدیدم...به همه اینا فکر میکردم...به ارزش خودم تو خونه...هنوزم فکر میکنم...اما بازم میریختم تو
خودم...چون خجالت میکشیدم بگم منم دلم میخواد انقدر بهم توجه کنن
الان که دارم اینجا مینویسم عشقم به وبلاگم بیشتر میشه چون حداقل اینجا بهم کمک میکنه حرفایی که سال
هاست تو دلم مدفون شدنو به زبون بیارم...
اما اینجا میگم.....مامانم که هیچوقت این وبلاگو نمیخونی من خیلی دلم میخواست برای منم تولد بگیرید و مثل
برادرم به منم اهمیت بدین....
میخوام ازت دلخور باشم اما نمیتونم مامان...تو انقدر خوبی که اینا اصلا پیش خوبیای تو ارزشی نداره....
فعلا هیچکس برام تریک تولدمو نفرستاده...به جز یه نفر که همون روزی که ازم جدا شد پیشاپیش تولدمو بهم
تبریک گفت...گفت دلم میخواست برای روز تولدت بازم با هم باشیم بهار...گفت برام از مشهد کادوی تولد خریده...
اما من برنگشتم...واسه همینم هیچوقت اون کادوی تولد به دستم نمیرسه....من کادو گرفتنو خیل دوس دارم...
مخصوصا اگه از طرف کسی باشه که میگه عاشقته....اما انگار قسمت نبوده من اون کادو رو بگیرم...
نمیدونم فردا چی پیش میاد....ته دلم منتظرم تا بازم بهم این روزو تبریک بگه...
امیدوارم یروزی برسه که منو یکی یدونه زندگیم با هم روز تولدمو جشن بگیریم...اونوقت آلبوم من پر میشه از
عکسای تولدم...هر چند که دیگه ذوق و شوق بچگی تو وجودم نیست...اما حداقل میبینم که روزی که به دنیا
اومدم برای یه نفر مهم و قشنگه...
من چند ساعت دیگه ۲۲ سالم میشه بچه ها...دارم بزرگ میشم....اماهنوز همون دختر لج باز ، زود رنج ، حساس
و غصه خورم که خیلی رمانتیکه و کلی رویای شیرین برای خودش داره..
دلم خيلي پره...پر از تنهايي و بي كسي....يه احساسايه بد...
خسته شدم از اينكه همش اينجا از تنهاييم نوشتم...خودمم حال خودمو نميفهمم...اما وجودم محتاج يه
چيزه...وجودم محتاج محبته...تشنه يه عشق پاك و بي آلايشه...
من فقط يكيو ميخوام كه دوسش داشته باشم...از طرفيم نميخوام هيچ تعهدي نسبت بهش داشته باشم...
الان نزديكه ۲ماهه كه ديگه اونو از خودم روندم...تو اين مدت خيلي بهم اس داد كه برگردم...اما من كوتاه نيومدم...
گفتم نه...چون من آيندمو با اون نميديدم...نخواستم بيشتر از اين گناه كنم....
من يه حالي دارم كه نميتونم با كلمات اونو نشون بدم...حتي به اونم نتونستم بگم.....
به هيچكس نميتونم بگم....................................
وقتي به دلم فكر ميكنم.......
ديگه نميدونم چي بنويسم..................................................................................................
فقط ميدونم تنهام...تنهايه تنها......كي گفته تنهايي فقط مال خداست؟؟؟؟؟؟؟؟